اعتراف ابوبكر به عدم اهليت براي خلافت
اعتراف ابوبكر به عدم اهليت براي خلافت: در منابع اهل سنت آمده است كه ابوبكر بر سر منبر می گفت: «إنّ لي شيطانا يعتريني، فإن استقمت فأعينوني و إن عصیت فاجتنبونی و إن زغت فقوّموني... به درستی که برای من شیطانی هست که فریب می دهد. اگر کاری را درست انجام دادم یاری ام کنید. اگر عصيان كردم از من كناره گيريد و اگر کاری را اشتباه و غلط انجام دادم مرا به راه راست بیاورید».[1] وي همچنين بر منبر می گفت: «اقیلونی اقیلونی، فلست بخیرکم و علی فیکم... مرا رها کنید مرا رها کنید، من بهترین شما نیستم در حالی که علی در میان شماست».[2]
به اتفاق مورخین شیعه و سنی، ابوبکر پس از تكيه زدن بر مسند خلافت به پدر خود كه در طائف بود نوشت: «این نامه ای است از خلیفه رسول خدا ابوبکر، بدان که مردم مرا به جهت بزرگی سن به خلافت برگزيدند. تو نیز با قوم من موافقت کن و با من بیعت کن که امروز من خلیفه خدایم و هرچه زودتر بیایی برای تو بهتر است». و پدرش به وي چنين پاسخ داد: «تو خود را خلیفه رسول خدا معرفی کرده ای و بعد از آن نوشته ای که مردم مرا به به جهت زیادی سن به خلافت انتخاب کردند و به همین دلیل من خلیفه خدایم، ولی تو خلیفه مردم هستی نه خلیفه رسول خدا! و اگر تو را به جهت زیادی سن خلیفه کرده اند سن من از تو بیشتر است، پس باید مرا خلیفه کنند، و تو بر خلاف قول خداوند بر پدر خود و بر خلق خلیفه شده ای. تو خود می دانی که این امر دیگری می باشد. اگر حق را به صاحب حق واگذاری، برای تو بهتر است زيرا تو از عهده خلافت بر نمی آیی، و نامه ای که نوشته ای بسیار احمقانه است. اگر تو به برکت رسول الله به امر خلافت رسیده ای بدان كه اهل بیتش بدان سزاوارترند و اگر به خاطر شرف به خلافت رسیده ای من از تو شریف ترم. والسّلام». ابوبكر پس از خواندن نامه از پدر آزرده شد و آن نامه را با آتش سوزاند.[3]
«هيچ پيامبري نيست كه خداوند پيش از من او را در ميان امتي برانگيخته باشد مگر آن كه از ميان امّت خويش حواريون و ياراني داشته است كه به سنّتش عمل مي كردند و از دستوراتش پيروي مي كردند. آنگاه در پي آنان جانشيناني مي آيند كه آنچه را عمل نمي كنند مي گويند و كارهايي انجام مي دهند كه به آن فرمان نيافته اند (بدعت). پس هر كس با دست خود با آنان پيكار كند مؤمن است و كسي كه با زبان خود با آنان به مقابله برخيزد او نيز مؤمن است، و كسي كه با دل خود با آنان جهاد كند او نيز مؤمن است. پس از آن ديگر كمترين ميزاني از ايمان وجود ندارد».[4]