سیرۀ حضرت محمّد(ص)

سیرۀ حضرت محمّد(ص):[282]
«ای پیامبر، ما تو را فرستادیم تا شاهد و بشارت دهنده و بیم دهنده باشی و مردم را به فرمان خدای به سوی او بخوانی و چراغی تابناک باشی».[283]
پیامبر گرامی اسلام همچون خورشید تابان در آسمان انسانیت می درخشد. الگویی به تمام معنا از جمیع کمالات و امتیازاتی که یک انسان در همۀ ابعاد وجودی خود می تواند داشته باشد در زندگی شگفت انگیز آن حضرت ترسیم شده است که برای همیشه چون مشعلی فروزان، فرا راه آدمیان پرتو افشانی می نماید.
پیشوای عظیم الشأن اسلام بسیار با ابهّت بود، در دلها جای داشت و عزیز بود. چهره اش چون ماه تابان می درخشید و به زیبایی و پاکیزگی آراسته بود. در تنهایی محزون و متفکر و در میان جمع بشاش و گشاده رو بود و غالباً تبسّمی بر لب داشت. از امور دنیا به آن چه موجب دلبستگی و غرور مردم می شد نظر نمی کرد و بسیار دوست می داشت که با خدای خویش خلوت کند. بسیار سهل گیر، ملایم و خوشخو بود.نگاهش کوتاه بود. به روی کسی خیره نمی شد و بیشتر اوقات چشم بر زمین می دوخت. از بوی عطر آن حضرت معلوم می گردید که از چه محلی عبور کرده است. با فقرا مجالست داشت. با آنان هم سفره می شد و با دست خود به آنان غذا می داد. از هیچ سلطانی هراس نداشت. از شنیدن مدّاحی و چاپلوسی بیزار بود و می فرمود:«بر چهرۀ مداحان و چاپلوسان خاک بپاشید».در حیا و شرم حضور بی مانند بود. در طول عمر خود هرگز به کسی دشنام نداد، سخن بی جایی بر زبان نیاورد، دست طمع به چیزی دراز نكرد، و عملی سبک و بی ارج از ایشان صادرنشد. می فرمود؛پروردگارم فرمان داده است:
«تمام کارهای آشکار و پنهانم را تنها برای او انجام دهم. از کسی که بر من ستم می کند در گذرم و به هر کسی که مرا محروم می سازد بخشش نمایم. هر کس با من قطع رحم کرد با او صلۀ رحم کنم. خاموشی گزیدنم برای تفکّر باشد. نگاه کردنم برای عبرت و پند گرفتن باشد. در راه خدا از مذمّت خلق باک نداشته باشم. حقّ را بگویم اگر چه تلخ باشد. از احدی چیزی نخواهم».
از همه مردم سخی تر بود، پولی ذخیره نمی كرد و اگر چیزی زائد بر خرج باقی می ماند، به خانه باز نمی گشت تا آن را به نیازمندی برساند. رسول خدا(ص) بدون هیچ حارس و نگهبان و به تنهایی در میان دشمنان حرکت می کرد. اگر حرکتی مغایر با ادب از کسی سر می زد، صبر می کرد. کوه صبر بود و دریای حلم. از امور دنیا چیزی نبود که نظر آن حضرت را به خود جلب کند، مگر تقوای صاحب تقوایی. در پوشاک هر چه می یافت می پوشید و از هر چه مباح بود و به دست می آورد، جامه می ساخت، خواه قطعه پارچه ای باشد که به خود پیچند یا بُرد حبره و یا جُبه ای پشمین که از آن تن پوش فراهم آورند. هر چه از این قبیل می یافت و در دسترس داشت با نهایت سادگی به کار می برد. گاه ماهها می گذشت که در خانۀ پیامبر(ص) برای تهیۀ نان و طبخ غذا آتشی روشن نمی شد. خوراک عادی وی آب و خرما بود مگر این که انصار از شیر گوسفندان خود هدیه ای تقدیم می داشتند. پیش نیامد که در یک وعده، از دو غذا میل فرماید. اگر نان و خرما موجود بود، یا به تنهایی از نان میل می کرد یا با خرما سدّ جوع می فرمود. بسیاری از اوقات از غایت گرسنگی، سنگ بر شکم می بست. سرانجام چون از دنیا رحلت فرمود، زرهش در مقابل یک بارِ جو در گرو بود.
روزی یکی از همسرانش از ایشان پرسید: چرا چندان نمی خورید که در گرسنگی نباشید؟ فرمود:«اولوالعزم از برادران و پیامبران پیش از من برفتند و از حق تعالی کرامتها یافتند، ترسم که اگر من تنعّم کنم، درجۀ من از ایشان ناقص شود و هیچ چیز برایم محبوب تر از آن نیست که به برادرانم برسم. هر کس در دنیا سیرتر بخورد، در آخرت گرسنه تر خواهد بود و در کم خوری، تندرستی بدن است و در پرخوری، بیماری بدن و سختیِ دل».فرمود:«اندیشه، یک نیمۀ عبادت است و کم خوردن همۀ عبادت».در جای دیگر فرمود:«سیر و پُر مخورید که نور معرفت را در دل شما خاموش می سازد».و بالاخره فرمود:«هر کس شکم خود را پر کرد، وی را به ملکوت آسمانها راه ندهند».
پس از جنگ بنی نَضیر و بنی قریظه که گنجینه های یهود به تصرّف پیغمبر(ص) در آمد، برخی از زنان آن حضرت به فکر زندگانی اشرافی افتاده تقاضای زر و زیورکردند. رسول خدا(ص) از قبول تقاضای آنان امتناع ورزید، تا این که وحی نازل شد كه:«ای پیامبر، به زنان خود بگو: اگر شما خواهان زندگیِ دنیا و زینت های آن هستید، بیایید تا من مهریه شما را پرداخته و همه را به خوبی و خرسندی طلاق دهم».[284]بدین گونه صراحتاً بیان فرمود که به آنها تذکر دهد که از دنیا و زینت آن جز عفّت و رزق کفاف بهره ای ندارند. با این همه زهد و پارسایی، باز صحنه های دیگری پیش می آمد که نمایانگر توجه زائد الوصف پیامبر(ص) به زهد و ساده زیستن بود. برای نمونه وقتی پیامبراکرم(ص) از سفر بر می گشتند اول به دیدار فاطمه(س) رفته و مدتی دراز نزد ایشان می نشستند. در فاصلۀ یکی از سفرها، فاطمۀ زهرا(س)دستبندی از نقره و گردنبند و گوشواره ای برای خود فراهم آورده و پرده ای به در خانه آویخته بود. رسول اکرم(ص) طبق معمول به خانه فاطمه(س) آمدند ولی این بار پس از توقّفی کوتاه، ناخرسندانه بیرون آمدند و رو به مسجد نهادند. طولی نکشید که فرستادۀ فاطمه(س) با دستبند و گوشواره ها و پرده نزد پیامبر(ص) آمد و گفت: دخترتان می گوید این زیورها را بفروشید و در راه خدا صرف فرمایید. رسول خدا(ص) ضمن قدردانی از او فرمود:«آنچه باید بکند کرد. دنیا برای محمد و آل محمد نیست».
شمائل آن حضرت نیز خود شاهدی بر صداقت آن حضرت بود به گونه ای که هنگامی که اعراب تنها ظاهر آن حضرت را می دیدند می گفتند: به خدا قسم این چهره، چهرۀ انسان دروغگو نیست، چه رسد به این که کسی اخلاق و رفتار آن حضرت را مشاهده می کرد. ( مکارم اخلاق آن حضرت در کودکی نیز به وضوح مشهود بود. به عنوان نمونه؛ هنگامی که ایشان هفت ساله بودند، کودکان دیگر را ترغیب می کردند که به همراه وی در ساختن خانۀ عبداللّه بن جَزعان که پیرمردی فقیر بود، به وی کمک کنند).
پیامبر(ص) همواره در سلام کردن پیشقدم بود و حتی به کودکان نیز ابتدا سلام می فرمود. کودکان گهگاه برای پیشی گرفتن بر حضرت در سلام کردن، در گوشۀ دیواری پنهان می شدند تا چون حضرت رسید جلوی او پریده و در سلام گفتن بر ایشان سبقت گیرند، اما هرگز موفق نمی گشتند. مکارم اخلاق آن حضرت شگفت انگیز بود. به عنوان نمونه یکی از همسایگان آن حضرت هر روز هنگام عبور ایشان، بر سر مبارک وی خاکستر می ریخت و چون چند روز این کار متوقف گردید، حضرت درب منزل وی را زد و جویای حالش شد و چون پی برد که بیمار شده است از وی عیادت نمود. روزی حضرت برای اقامۀ نماز به مسجدالحرام تشریف برده بود، عربی غریبه وارد شد. مشرکین مکه با اشاره به پیامبر(ص) به آن عرب گفتند: این همان شخصی است که بتهای ما را نکوهش می کند. مرد عرب آمد و از پشت سر، دو سوی گریبان پیامبر(ص) را گرفت و فشار زیادی وارد نمود به طوری که نزدیک بود نفس ایشان منقطع گردد. مرد عرب در یک لحظه با خود اندیشید که اگر او را بکشم، بنی هاشم از خون من نخواهند گذشت. پس گریبان آن حضرت را رها کرد. پیامبر(ص) نفسی عمیق کشید و رو به سوی او کرد و با لبخند گفت:من تو را مردی غریب می بینم. اگر گرسنه ای تو را ببرم و سیر کنم...اگر منزلی نداری، می توانی مهمان من گردی.در این حال جبرئیل نازل گردید و گفت: ای محمد، فرشتگان آسمان از خُلق تو در شگفتند. پس خداوند آیه نازل فرمود که:«إنَّکَ لَعَلّی خُلقٍ عظیم...به تحقیق که تو دارای خُلق بزرگی هستی». عرب دیگری که شنیده بود مردی در مکه علیه بتها سخن می گوید، با خود گفت: بروم و با کشتن او، بتها را یاری کنم. به مکه وارد شد و اتفاقاً با پیامبر(ص) روبرو گردید در حالی که ایشان را نمی شناخت. پیامبر(ص) با لبخند بدو فرمود:اگر غریب هستی و جایی نداری، می توانی مهمان من باشی.مرد چون خلوص و صمیمیت پیامبر را مشاهده نمود، قبول کرد. پیامبر(ص) وی را به منزل برده و برایش غذایی تهیه نمود و سپس برای وی در گوشۀ حیاط بستری انداخته و آن عرب مدتی استراحت نمود و در این حال پیامبر(ص) برای این که وی از تابش آفتاب معذب نگردد، ردای خود را بالای سر وی نگاه داشت. عرب چون بیدار شد و این حال را مشاهده کرد در برابر این مکارم اخلاقی زانو زد و گفت: لطف را در حق من به کمال رساندی. اکنون تنها یک حاجت دارم که اگر در انجام آن مرا یاری نمایی، لطف خویش را بر من تمام کرده ای. پیامبر(ص) فرمود:حاجت تو چیست؟گفت: می گویند مردی در مکه هست که با بتهای ما دشمن است و محمد نام دارد، مرا به سوی او راهنمایی نمای تا با این خنجر او را بکشم و بتها را یاری نمایم. پیامبر(ص) لبخندی زده و فرمود:انجام این حاجت بسیار آسان است. اگر قصد کشتن محمد را داری، من محمد هستم!مرد عرب شگفت زده شد و با تعجب پرسید: محمد تو هستی؟ پیامبر(ص) با لبخندی فرمود:آری، محمد من هستم.مرد مدتی سر به زیر افکند و سپس گفت: به خدا قسم، آئین تو بهترین آئین است، اسلام را به من بیاموز. و این گونه مصداق قول ربّ العالمین بود که فرمود:«و ما ارسلناکَ الّا رحمهً لِلعالَمین».[285]حضرت خاتم النّبیین(ص) تنها کسی است که خداوند در کلام خویش به جان او سوگند یاد فرموده است.[286]
رسول اکرم(ص) بیشتر ساعات را در سکوتی عمیق می گذرانید و به یاد خدا بود. اندیشۀ ژرف او در همه جا و در همه حال به سوی خدا متوجه بود. می فرمود:«جایگاه رفیع انسان که همانا ساحت قرب الهی است تنها در سایۀ بندگی خدا نصیب خواهد شد... بدانید بهترین و پاکیزه ترین اعمال نزد پروردگار شما و بالاترین درجات برای شما و بهترین چیزی که در عالم هست، ذکر خدای متعال است. زیرا او خود خبر داده است که: من همنشین کسی هستم که یادم كند».
رسول اکرم(ص) می فرمود:«برترین مردم کسی است که عاشق عبادت باشد و آن را در آغوش کشد و از دل و جان دوستش بدارد... چنین کسی اعتنایی نخواهد داشت که دنیایش به سختی می گذرد یا به آسانی».آن حضرت خود آن قدر عبادت می کرد که پاهای مبارکش متورّم گردید. پیامبر(ص) بسیار روزه می گرفت. علاوه بر ماه شعبان و رمضان، معمولاً در بقیه ایام سال یک روز در میان، روزه بود (به قولی دیگر، آن حضرت به طور پیوسته روزه دار بودند ). از دعاهای آن حضرت است که:
«خداوندا، از تو می خواهم نعمتی را که فانی نشود و روشنی چشمی که منقطع نگردد و از تو می خواهم راضی بودن به قضا را و میمنت مرگ را پس از زندگی، و گوارایی زندگی را پس از مرگ و لذّت دیدارت و شوق زیارت و لقایت را بی آن که زیانی، یا فتنه ای گمراه کننده به من برسد.
خدایا از زوال نعمتت و تغییر عافیتت و غضب ناگهانی ات و همۀ چیزهایی که مایۀ ناخشنودی توست به تو پناه می برم. خدایا از اخلاق بد و اعمال بد و هوس های بد و امراض بد به تو پناه می برم.
خدایا تو را بر غیب دانی و قدرتی که بر آفرینش داری سوگند می دهم تا موقعی که زندگی را برای من بهتر می دانی مرا زنده نگهدار و موقعی که مرگ را برای من بهتر می دانی، مرا بمیران.
خداوندا یک لحظه مرا به خودم وا مگذار و چیزهای خوبی که به من بخشیده ای از من باز مگیر».
رحمت و دلسوزی پیامبر(ص) حیوانات را هم در بر می گرفت و در نهایت درجه به حیوانات ترحّم می نمودند. تا جایی که ظرف آب را جلوی گربه چندان نگاه می داشتند تا خوب بنوشد و سیراب شود. روزی شخصاً به مداوای خروسی که در خانه داشتند و بیمار شده بود اقدام فرمودند. فرمودند:«خداوند زنی را به عذاب دوزخ مبتلا فرمود، به كیفر آن که گربه ای را زندانی کرد و شکنجه داد و آنقدر او را بدون آب و خوراک محبوس نگهداشت تا بیچاره جان سپرد».
روزی برای اصحاب این داستان را تعریف کردند:«شخصی در بیابان سوزانی تشنه شد و برای رفع تشنگی خود از آب چاهی استفاده کرد. هنگامی که از چاه بیرون آمد، سگی را دید که از فرط تشنگی پوزه به خاک می مالید. آن مرد پیش خود اندیشید که این سگ هم مانند او تشنه است و از بی آبی رنج می کشد، لذا دوباره قدم به درون چاه نهاد و کفشهایش را پر از آب کرد و پیش سگ نهاد. خداوند متعال آن مرد را به پاداش همین کردار نیکو آمرزید.
* آزار و ایذاء حیوانات، گناهی است که موجب نزول نکبت و بلا بر انسان می گردد. شکار حیوانات به خاطر تفریح، مجاز نیست و تجربه نشان می دهد که شکارچیان و فرزندانشان غالباً دچار بدبختی های بزرگ می گردند.
چشم پوشی از خطای غیر و گذشت از حق خود از سجایای بارز آن حضرت بود. پس از ورود پیروزمندانه به مکه، شهری که خود و یارانشان به مدت سیزده سال در آنجا جز آزار و اذیت و مخالفت و کارشکنی چیزی ندیده بودند، طبیعی است که مردم انتظار داشتند حضرت دستور قتل عام داده و ستم هایی را که بر ایشان روا داشته بودند تلافی کند اما پیامبر(ص) ابتدا از اهل مکه سؤال می کند که:«در حق خویش چه می گویید؟ و چه گمان دارید؟».گفتند: سخن به خیر گوییم و گمان خیر داریم. تو برادر بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار مایی. اکنون بر ما قدرت یافته ای. به هر چه خواهی دست داری. پیامبر(ص) متأثر گشته و اشک در دیدگانشان حلقه زد. مردم مکه با دیدن این صحنه، صدا به گریه بلند کردند، آنگاه حضرت فرمود:«من به شما همان چیزی را می گویم که برادرم یوسف گفت: امروز دیگر نکوهشی بر شما نیست، خداوند شما را می بخشاید و او مهربان ترین مهربانان است[287]بروید که شما آزاد شدگانید(انتُم الطلقاء)».
چون در جنگ اُحُد دندان پیشین پیامبر شكست و چهره اش زخم بر داشت و خونین شد، این امر بر یاران حضرت بسیار گران آمد و گفتند: چه می شود كه بر دشمنان نفرین كنی؟ ایشان فرمود:«من به لعن و نفرین مبعوث نشده ام، بلكه برای دعوت و رحمت بر انگیخته شده ام. بارخدایا، قوم مرا هدایت فرما كه ایشان نمی دانند».[288]
در جنگ اُحد با آن همه وحشیگری و اهانتی که به جنازۀ عموی ارجمندش حضرت حمزه روا داشته بودند و از مشاهدۀ آن به شدت متألم بود، بعدها که به مرتکبین آن و از آن جمله هند، همسر ابی سفیان دست یافت در مقام انتقام بر نیامد.
* هند، همسر ابوسفیان که از ذوات الاعلام بود(زنان فاسدی که با نصب پرچم بر درِ خانه هایشان، مردان را به درون دعوت می کردند) به انتقام کشته شدن پدر و برادرش در جنگ بدر، غلام خود را مأمور کرد تا در نبرد احد، حمزه بن عبدالمطلب، عموی محبوب پیامبر(ص) را دنبال کرده و در فرصت مناسب وی را به قتل رساند. پس از شهادت حمزه، وی خود را به پیکر مطهّر وی رساند و جگر او را بیرون آورد و به دهان برد و نیز گوش و بینی و انگشتان دست و پای آن بزرگوار را قطع نمود. وی جگر حضرت حمزه را گردن بندی کرده و بر گردن آویخت. پس از خاتمۀ نبرد، چون پیامبر(ص) بر سر جنازۀ حمزه رسید بسیار بگریست و فرمود:«سخت تر از این واقعه هرگز در زندگی ندیده ام».
پیامبر بزرگوار اسلام(ص) تجسّم عینی تواضع و فروتنی بود، چنان که همواره بدون این که از خود ذلّتی نشان دهد متواضع بود و بین خود و دیگران امتیازی قائل نمی شد تا آنجا که ابوذر می گوید: هرگاه شخص غریبی وارد مجلس می شد آن حضرت را نمی شناخت، تا این که می پرسید کدامیک از شما محمد(ص) است؟ آن حضرت در مجالس و دیدارها به کسی اجازه نمی داد که برای ایشان بر پا خیزد و به شدّت از این کار ناراحت می شد تا آنجا که چون مردم می دانستند که ایشان از این کار واقعاً آزرده می شود، جلوی پای آن بزرگوار بلند نمی شدند. آن حضرت به کلّی از جلال و دبدبۀ ظاهری متنفّر بود و با هرگونه آثار تکبّر و خود پسندی مبارزه می کرد.
«با همه نیرو و نشاط جوانی، به سبب عفّت طبع و علوّ همت هرگز تمایلات و هوسهای عهد شباب به دلش راه نمی یافت و كسانی كه ازدواج را فقط وسیلۀ لذت جویی قرار می دهند، همواره محكوم فرموده است».[289]
دگرگونی هایی که هنگام ولادت آن حضرت رخ داد:
«محمّد به کسی می گویند که خصلتها و صفات کمالیۀ او فراوان است. هیچ کس قبل از پیامبر اسلام(ص)، محمّد نامیده نشده است. این نام از عالم ملکوت برای او انتخاب گردید؛ زیرا همۀ ملائکه و انبیاء و همۀ ملّت ها او را حمد و ستایش کرده و می کنند و همه بر او درود می فرستند. مورّخین نوشته اند که روز تولد آن بزرگوار، دگرگونیهایی در جهان رخ داد: طاق قصر کسری شکاف خورد و کنگره های آن فرو ریخت؛ دریاچۀ ساوه خشک شد* ؛ آتشکدۀ فارس که مدت های مدیدی روشن بود، خاموش شد؛ همۀ پادشاهان جهان در آن روز حیران، سرگردان و گُنگ بودند؛ بت ها روی یکدیگر فرو ریختند و سحرِ ساحران در آن روز بی اثر بود.[300]کلمۀ لا اله الّا اللّه در جهان طنین انداز شد و چون به دنیا آمد، از نور وجودش عالم منوّر شد، گفت: لا اله الّا اللّه[301]و جهان با او گفت: لا اله الّا اللّه».[302]
* لازم به ذکر است کهیکی از علائم ظهور آخرین وصیّ پیامبر اسلام(ص)، پدید آمدنِ دوبارۀ آب در این دریاچه است.
آخرین سخنى كه پیامبر(ص) در آخرین لحظات حیات خود فرمودند این بود:«لا، مع الرّفیق الاعلى»، چرا که فرشتۀ مرگ از سوی پروردگار، آن خورشید جهانتاب را در هنگام قبض روح مخیّر ساخت كه؛ بهبودى یابد و بار دیگر به جهان بازگردد، و یا به سراى دیگر بشتابد. پس ایشان لقاء اللّه را ترجیح دادند، چنان که پیش از این فرموده بودند:«به زودی دعوت خواهم شد، و اجابت خواهم نمود».
*علمای شیعه و سنّي در به شهادت رسیدن پیامبر اسلام(ص) اتفاق نظر دارند. رسول خدا(ص) فرمود: «ما مِنّا إلّا مقتول أو مسموم... هيچ يك از ما (اهل بيت) نيست جز اين كه به قتل رسد يا مسموم گردد». اهل سنت اعتقاد دارند كه آن حضرت در خيبر توسط يهوديان مسموم گرديد، اما پيامبر در خيبر از غذاي مسموم يهوديان استفاده ننمود. از اين گذشته، فتح خيبر در سال هفتم هجري، چند سال پيش از فوت رسول خدا(ص) رخ داد. اما بنا بر قول امامان شيعه، دو تن از زنان آن حضرت كه مورد خطاب آيات سوره تحريم قرار گرفتند همراه با دو تن از صحابه، در هنگام بيماري آن حضرت بديشان زهر خورانيدند(بحارالانوار؛ ج 22، ص239 و 246).
